+ صبحی آماده شدم برم سرکار، در اتاق بسته بود، بابا کیسه برنجارو از اتاقشون میبرد پارکینگ پیش مامان، در زد، آماده بودم کیفمم رو دوشم که برم...
درو براش باز کردم، گفت: داری میری؟ گفتم: آره.
همونجوری که مواظب بود دستهای خاکیش بهم نخوره خودشو خم کرد صورتشو کشید سمتم بوسیدتم و رفت...
و من حس کم بودن کردم!
من کم نمیبوسمشون، روی ماهشونو، دستها و پاهاشونو...
ولی تو این جو سنگین پاشی بیای روی دخترتو ببوسی دل قشنگی میخواد.
من کم بودم و بابا خیلی زیاد...
+ بیاین یکم بیشتر باشیم.
زیبا باش اما یکم تندتر! ساده تر!...ما را در سایت زیبا باش اما یکم تندتر! ساده تر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101