+ دیروز صبح کنار بانو جان نماز صبح میخوندم که با هم هماهنگ شدیم و یاد بچگیام افتادم که کنارش نماز میخوندم و همش دوست داشتم با هم هماهنگ باشیم و هم زمان رکوع و سجده بریم... یه ذوق بچگونه ی ریزی ته قلبم برق زد.
+ چی شد که انقدر بزرگ شدیم؟ چی شد یادمون رفت معصومیت بچگیمون رو؟ چی شد اون همه سادگی رو کنار گذاشتیم؟ چی شد بزرگ شدیم و ذوق های ریز بچگونه رو تو بچگی جا گذاشتیم؟
+ امروز از صبح اتاق تکونی کردم، گردگیری اساسی از تخت و میزتوالت و کتابخونه و...
پشت کتابهام آلبوم بچگیامو دیدم، ورق زدم، رفتم چند سال قبل، روزایی که بی بهونه شاد بودیم، تازه خونه ساخته بودیم اونم کجا! منطقه یک! مینی سیتی! پیکان خریده بودیم و روزی هزار بار تو حیاط میشستیمش! دوربین عکاسی داشتیم، مسافرت میرفتیم و من چین دار ترین پیراهن های کوتاه دنیا رو با جوراب شلواری سفید میپوشیدم و کلی عکس میگرفتیم، داداش لیزر داشت و منم گِیم. مامان و بابا مثل روزهای اول عاشقیشون دل میدادن به دل هم. تو ماشین مامان و بابا دوست داشتن حمیرا و معین گوش کنن، من و داداشی سیاوش و حبیب، کاسِت میزدیم و یکی در میون نوارهامونو میذاشتیم تو ضبط...
میخوام بگم با تموم بالا و پایین های زندگی، دلمون خوش بود، دلم برای اون دلخوشیا تنگه حقیقتاً...
+ کلا دلم تنگه و از بیانش بیزار...
پن: جدیدا چه زود ساعت ۱ میشه :|
زیبا باش اما یکم تندتر! ساده تر!...ما را در سایت زیبا باش اما یکم تندتر! ساده تر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 143